تبليغاتX
مغیرات صبح

مَن اسْتَبدَّ بِرایِه هَلَك‌َ وَ مَن شاوَرَ الرِّجال شارَكَها فی عُقُولِها

كسی كه خودرای باشد، دچار هلاكت می‌شود و كسی كه با مردمان مشورت كند، در عقل آنان شریك‌ می‌گردد.

 

استبداد یعنی خودرایی و بی اعتنایی به نظر و رای دیگران، و این خصوصیت، در هر كسی می‌تواند وجود داشته باشد. كسی كه در زندگی شخصی خود، هر چه را خودش بخواهد انجام می‌دهد، فردی كه در محیط كار خود، بدون توجه به نظر و رای دیگران، تصمیم می‌گیرد، شخصی كه در برنامه ریزی برای آینده خود، از تجربیات دیگران استفاده نمی‌كند و هر چه را به نظر خودش برسد، مبنای اقدامات خود قرار می‌دهد، مدیری كه بدون مشورت با كارشناس‌ها، تصمیمات مهم را اتخاذ می‌كند، همسری كه بدون مشورت با همسر و سایر اعضای خانواده و بی توجه به نظرات و دیدگاه‌های آنان، آنچه را بخواهد انجام می‌دهد، اشخاصی هستند كه كم و بیش به خصوصیت «استبداد» مبتلایند. این حالت، از خودخواهی، خودبزرگ بینی و خودپسندی ناشی می‌شود، ویژگی‌های بَدِ اخلاقی كه منشا گمراهی‌ها، انحراف‌ها، و كجروی‌های بسیاری هستند و در نهایت انسان را به هلاكت و نابودی می‌كشانند. هر كه خودرای باشد، به هلاكت می‌افتد، زیرا حدود اندیشه و دانش هر انسانی، محدود است و اگر هركس از دانش و تجربه دیگران برای پیمودن راه و زندگی خود استفاده نكند، در تشخیص و تصمیم خویش، دچار اشتباه می‌شود و تكرار این اشتباهات، گاهی انسان را با بن‌بست هایی مواجه می‌سازد كه هیچ راه جبران و بازگشتی هم وجود ندارد.

مشاور امین و دلسوز وظیفه دارد آنچه به نظرش می‌رسد، با صداقت و امانت، درباره موضوع مورد مشورت دراختیار مشورت گیرنده قرار دهد و اسرار مشورت گیرنده را نیز حفظ‌ كند.

بویژه در تصمیماتی كه برای انسان سرنوشت ساز است و در زندگی و مسیر آینده او نقش موثر ایفا می‌كند، اكتفا به دانش و تجربه شخصی برای تصمیم‌گیری، اشتباه بزرگی است. در امور اجتماعی نیز، اگر مدیران و مسئولان در حیطه فعالیت و كار خود، از مشورت و نظر دیگران ـ به خصوص متخصصان كار آزموده، متعهد و مورد اعتماد ـ استفاده نكنند، مرتكب اشتباهاتی می‌شوند كه چه بسا جبران خسارت‌های ناشی از آن، امكان پذیر نباشد. این علاوه بر این نكته است كه در حركت‌ها و اقدامات دسته جمعی، كه گروهی از افراد «با هم» باید كاری را انجام دهند، عدم استفاده از نظرات همكاران و همراهان، موجب بی تفاوتی آنان در برابرِ وظایف‌ خاص خودشان می‌شود و حركت را كُند می‌سازد. بنابراین «استبداد» نه تنها فرد را از تجربه و دانش دیگران محروم می‌سازد بلكه او را از همكاری و همراهی یاران نیز بی نصیب می‌نماید.

مشورت در حقیقت شریك‌ِ عقل دیگران شدن است، زیرا كسی كه با دیگران مشورت می‌كند، آنچه را دیگران در تجربیات خود بدان رسیده‌اند یا با دانش خویش یافته اند، یكجا و به راحتی در اختیار خودش قرار می‌دهد و به آسانی در «عقل» دیگران شریك‌ می‌شود.

مشورت، پشتوانه قوی و محكمی برای تصمیمات انسان است و كسانی كه خود را از دانستن رای و نظر دیگران، برای تصمیم گیری، بی نیاز نمی‌دانند، دارای بهترین نظریات خواهند شد و بهترین تصمیمات را اتخاذ خواهند كرد. نظرِ مشاور معمولاً از هوی و هوس پاك‌ است، حال آنكه نظر مستشیر ـ یعنی كسی كه مشورت می‌طلبد ـ معمولاً با خواست‌ها و جهت گیری‌های خاصی همراه است. البته مشورت نباید موجب تاخیر در تصمیم گیری شود یا اینكه انسان را در اقداماتش، دچار تزلزل و تردید نماید، بلكه همین كه انسان پس از مشورت و اطلاع از نظر و رای دیگران، تصمیمی را اتخاذ كرد، باید با توكل بر خداوند متعال كار را انجام دهد و دچار وسواس و تردید و دودلی نشود. گاهی در مواردی اقدام فوری لازم است، كه در این موارد در حدی كه میسّر است و اقدام را به تعویق نمی‌افكند، باید به مشورت پرداخت. گاهی هم مورد اقدام، كاملاً روشن و بدیهی است و هیچ زاویه یا نكته مبهم و مجهولی در آن وجود ندارد، قطعاً این موارد مشمول اصل ضرورت مشورت نمی‌شود.

كسی كه مشورت می‌كند، دچار گمراهی نمی‌شود و اگر هم دچار خطا شود، بخاطر خطایش سرزنش نمی‌گردد، برخلاف‌ كسی كه با خودرایی كار مهمّی را ـ كه همه جوانب و زوایایش برایش روشن نیست ـ انجام می‌دهد.

اشخاصی هستند كه كم و بیش به خصوصیت «استبداد» مبتلایند. این حالت، از خودخواهی، خودبزرگ بینی و خودپسندی ناشی می‌شود.
  • با چه كسی باید مشورت كرد؟

پاسخ حضرت امام علی علیه‌السلام این است كه با انسان‌های خردمند و عاقل، دارای تجربه و كارآزموده، كسانی كه تقوای الهی دارند و خداترس می‌باشند، اشخاصی كه اهل تدبیرند، و كسانی كه دلسوز و نسبت به سرنوشت مشورت گیرنده، احساس تعهد دارند.

در برابرِ آنان، كسانی كه نسبت به مسئله مورد مشورت اطلاع و دانشی ندارند، به خصوصیات اخلاقی منفی مانند دروغگویی، حرص، بُخل، ترس و... مبتلا هستند، به مسایل و حدود شرعی بی اعتنا می‌باشند، و كسانی كه دشمن مشورت گیرنده‌اند، نمی‌توانند مشاور خوبی باشند و به جای روشن كردن مسیر تصمیم گیری و كمك‌ به مشورت گیرنده برای رسیدن به بهترین نظر و رای، راه تصمیم را برای وی منحرف‌ و پرخطا می‌سازند!

البته مشاور امین و دلسوز وظیفه دارد كه آنچه به نظرش می‌رسد، بدون ملاحظات غیراصولی و با صداقت و امانت، درباره موضوع مورد مشورت دراختیار مشورت گیرنده قرار دهد و اسرار مشورت گیرنده را نیز حفظ‌ كند.


+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 13:44 |

اِن الجَنَّة حُفَّت بِالْمَكارِه وَ اِن النّارَ حُفَّت بِالشَّهَوات

همانا، بهشت پیچیده به سختی‌ها و ناخوشی‌ها است. و جهنم، پیچیده به خواست‌ها و هوس‌هاست

  • دشواری‌ها و خواستن‌ها

حیات جاودان و سعادت ابدی انسان، در عالَم آخرت تحقق‌ می‌یابد. زندگی دنیوی، آخرین منزل انسان نمی‌تواند باشد و هر كه آینده نگر است، باید به عالَم پس از مرگ بیاندیشد و برای آن، چاره‌ای بسازد.

آیا به دست آوردن بهشت و سعادت جاودان، می‌تواند با كسب لذات دنیوی و تامین شهوات و خواست‌های مادی، جمع شود یا نه؟

علی علیه‌السلام از قول پیامبراكرم صلی‌الله‌علیه‌و‌آله پاسخ این پرسش را مطرح می‌كنند كه ایشان می‌فرمودند:

« بهشت پیچیده با ناخوشی‌ها است و جهنم، پیچیده به شهوات است.»

علی علیه‌السلام می‌فرمایند كه هیچ اطاعتی از خداوند نیست مگر اینكه در كراهت، ناخرسندی و ناخوشنودی انسان انجام می‌شود و هیچ معصیت و سرپیچی از امر خدا نیست كه در شهوت و ارضای امیال و هوس‌های انسان انجام می‌گیرد. آری! عزم راسخ داشتن، كمر همت بستن و برای رسیدن به هدف‌ و آرمان به راه افتادن و پیمودن مسیر، با تن پروری، لذت گرایی قابل جمع نیست!

نه تنها برای پیمودن راه‌ سعادت جاودان، صرف نظر كردن از لذت گرایی و هوس بازی، شرط ضروری موفقیت است، بلكه انسان برای رسیدن به اهداف‌ برتر در همین زندگی محدود مادّی، باید از لذت‌ها و راحتی‌ها چشم بپوشد و با عزم راسخ به دنبال هدف‌ برتر و والاتر باشد. آیا هیچ یك‌ از كسانی را كه با تلاش زیاد فراوان توانسته‌اند در تاریخ بشریت اثری جاودان و مفید از خود به جا بگذارند، می‌شناسید كه در عین حال، به لذت‌ها و خواست‌های خود هم رسیده باشند؟

اگر برای اهداف‌ دنیوی نیز تلاش و كوشش ضروری است، قطعاً برای شكوفا كردن گرایش‌های معنوی و دست یافتن به كمال جاودان و بی انتهای اخروی، پذیرفتن سختی‌ها و دشواری‌ها اجتناب ناپذیر است.

طاعت و عبادت خداوند را «تكلیف‌» نام نهاده‌اند، زیرا با كلفت و سختی و دشواری همراه است و هوس بازی‌ها و هوا ‌پرستی‌ها را «شهوت» نام نهاده‌اند، زیرا در راستای پذیرش طبیعی و خواست حیوانی انسان است.

نباید انتظار داشت كه انجام تكالیف‌ الهی و پیمودن راه بهشت، بدون هیچ دشواری و زحمتی باشد و نباید اینگونه تصور كرد كه به دنبال شهوات رفتن، می‌تواند همراه با دوزخ و آتش نباشد! البته تنها ملاك‌ و شاخص راه بهشت و دوزخ، دشوار بودن یا آسان بودن كار و راه آن نمی‌باشد و اینگونه نیست كه اگر «كار خوب» برای كسی بدون دشواری انجام شد، تاثیر خود را برای سعادت و كمال انسان نداشته باشد و یا اگر رسیدن به شهوت و هوسی برای كسی با دشواری و زحمت حاصل شد، موجب سقوط آن شخص به دوزخ نگردد!

آنچه در كلام علی علیه‌السلام مدّ نظر است، بیان قاعده كلی و عمومی است كه با بیان آن، می‌خواهند پیرو راه خود را برای تحمل مشكلات و ترك‌ِ شهوات در راه رسیدن به سعادت و كمال، آماده كنند و این انتظار و توقع را در او اصلاح كنند كه گمان نكند رسیدن به آرمان‌ها با تامین شهوات قابل جمع است. البته چون مراتب ایمان و تقوی مختلف‌ است، هر كسی به هر اندازه حاضر باشد از شهوات خود در راه خدا و برای نزدیك‌ شدن به كمال مطلوب، چشم پوشی كند، به همان نسبت به آن خواهد رسید.

  • نكته مهم

دشواری و سختی راه بهشت، برای كسانی است كه در آغاز راه قرار دارند، ولی پس از مدتی كه لذت مسیر سعادت را چشیدند و حقیقت لذت‌ها و هوس‌های دنیوی برای آنان روشن شد، نه تنها دشواری راه از بین می‌رود، بلكه پیمودن این راه جز شیرینی و لذّت معنوی ـ كه با لذتها و شیرینی‌های مادی قابل قیاس نیست ـ برای آنان در پی ندارد. ترك‌ِ لذت‌های دنیوی و راهیابی به حریم دوست، آنچنان لذتی دارد كه قابل توصیف‌ نیست.

بنابراین در ابتدای راه و برای كسانی كه تازه می‌خواهند از اهداف‌ محدود دنیوی پا را فراتر نهاده و در مسیرِ سعادت جاودان گام نهند، راه بهشت، پیچیده به مشكلات و ناخوشی هاست و راه دوزخ، همراه با خواستنی‌ها و خوشی‌ها، اما پس از چندی، با چشیدن حقیقت راه سعادت و بازشدن چشم واقع بین كه عمق‌ِ شهوات و لایه‌های زیرین هوا پرستی‌ها را می‌بیند، دیگر سختی عبادات رخت برمی‌بندد و لذت حقیقی جایگزین آن می‌شود.


+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 13:22 |
عرفان‌های وارداتی یا عرفان‌های انحرافی یا عرفان‌های سكولار، عناوین متفاوت و اسم‌هایی با معانی متنوع هستند كه هر كدام می‌توانند به ویژگی‌ها و ابعادی از یك جریان تازه‌ كه شاید چهار دهه است در غرب شروع شده و كل دنیا را هم دربر گرفته، اشاره ‌كنند. 

قصه عرفان‌های دروغین از آنجا شروع می‌شود كه پس از كنار گذاشتن دین و اعتقادات مذهبی در غرب، بحران معنویت بنیاد تمدن غرب را متزلزل كرد و زندگی به سبك غربی برای مردم غیر قابل تحمل شد. در پی این بحران‌های معنوی و معرفتی جنبش‌های دانشجویی در دهه‌های 1960 و 1970 آمریكا و اروپا را فراگرفت. این امر باعث شد تمدن غرب در صدد ترمیم خودش برآید. یعنی بعد از سال‌ها كنار گذاشتن دین و كوشش در  جهت حذف معنویت و باور به عالم ماوراء ماده، مشكلات و بحران‌های روانی و اجتماعی متنوعی برای غرب پیش آمد كه همه بر آمده از عدم پاسخگویی مدل زندگی مدرن به نیازهای ژرف انسانی بود.

تمدن غرب همانطور كه با نظریه دولت رفاهی در برابر گسترش ماركسیسم و كمونیسم خود را ترمیم كرد و پایدار  نگه داشت در برابر تمنای فطری خداجویی و معنویت‌خواهی انسان معاصر و گسترش ادیان آسمانی و  معنویت‌های راستین دست به ترمیم خود زد و جریان‌های متنوعی را به نام معنویت، عرفان و حتی دین معرفی كرد و به سبك تبلیغات كالاهای اقتصادی به ترویج آنها در دنیا پرداخت. كسانی نظیر «پائولو كوئیلو»، «لوئیز هی»، «ماهاریشی ماهش» و دیگران چگونه می‌توانستند عالم‌گیر شوند اگر شبكه‌های گسترده نشر و  پخش و رسانه‌ها و سرمایه‌های عظیم به حمایت از آنها به كار نمی‌افتاد؟

امروزه این جریان‌های معنویت‌گرای نوظهور به نام ادیان عصر جدید شناخته می‌شوند و همانطور كه ما در دانشگاه‌های‌مان چند واحد معارف و اخلاق داریم، دو واحد ادیان عصر جدید در برنامه واحدهای عمومی دانشگاه‌های معتبر دنیا نظیر دانشگاه ویرجینیا تدریس می‌شوند و دانشجوها با آنها آشنا می‌شوند، تا برای ارضاء امیال و انگیزه‌‌های معنوی خود از آن‌ها استفاده كنند. 

عرفان‌های وارداتی یا عرفان‌های انحرافی یا عرفان‌های سكولار، عناوین متفاوت و اسم‌هایی با معانی متنوع هستند كه هر كدام می‌توانند به ویژگی‌ها و ابعادی از یك جریان تازه‌ كه شاید چهار دهه است در غرب شروع شده و كل دنیا را هم دربر گرفته، اشاره ‌كنند. 

برای تولید این دین‌ها معمولا به سمت سنت‌های كهن معنوی رفتند؛ از سنت‌هایی كه در بین قبایل سرخ‌پوستی آمریكا بود تا سنت‌های معنوی بودیسم و هندوئیسم در شرق دور. این دین‌ها تا حدودی می‌توانستند آسیب‌هایی كه ساكنان تمدن غرب را آزرده می‌كرد و رنج می‌داد و آن‌ها را با مشكلات و بحران‌هایی مواجه می‌كرد ترمیم كنند. غربی‌ها حتی سراغ ادیان راستین هم آمده‌اند یعنی اكنون در غرب عرفان‌های اسلامی به خصوص بعضی از    گرایش‌هایش كه ما آنها را به اسم صوفیان می‌شناسیم، كمابیش طرفدار دارد. بعضی از بزرگان فرقه‌های تصوف در دنیای اسلام در غرب خیلی طرفدار دارند و به آنها خیلی بها داده می‌شود. هرچند كه ما این فرقه‌ها را خیلی داخل چارچوب اسلام نمی‌بینیم. اما به هر حال با تمام انحراف‌هایی كه دارند، تصوف اسلامی را نمایندگی می‌كنند كه البته جای تاسف است.

  • عرفان سرخ پوستی
  •  شامانیسم (اندیشه‌های كارلوس كاستاندا)
  •  بلك متال (مرلین منسون)
  • عرفان نئو بودیسم و تائوئیسم
  • ماهاریشی ماهش(tm)
  •  فالون دافا
  •  دالایی لاما:" كسی كه به دیگران ظلم می‌كند،‌ خودش بیش از همه ناراحت می‌شود و   نباید كاری باهاش داشت."
  •  عرفان هندویی
  •  تانترا
  • اوشو:" زندگی شادی است،‌ خدا شادی است و هیچ چیز جز خدا وجود ندارد."
  • عرفان یهودی و مسیحی
  • كابالا 
  • پائولو كوئیلیو

البته در این جریان‌ها آموزه‌های ارزنده‌ای وجود دارد، زیرا به هر حال بر سر سفره ادیان و پیامبران نشسته‌اند، اما تحریفاتی كه وارد سنت‌های معنوی ادیان شده كاملا در عرفان‌های دروغین ظهور و بروز یافته و یك عده‌ای را دارد دنبال خودش می‌كشاند. و زیانش از سودش بیشتر است. و برآیند نهایی آموزه‌های درست و نادرست این جریان‌ها به نادرستی و كژی میل می كند.

در كنار همه اینها جریان معنویت‌گرای راستین هم در غرب دارد شكل می‌گیرد كه البته اینها را ما از حوزه معنویت‌های انحرافی و سكولار خارج می‌كنیم. یعنی به واقع عرفان ناب اسلامی، مسیحی و حتی یهودی در دنیای امروز دارد مورد توجه قرار می‌گیرد و آنهایی كه محقق‌تر و اندیشمند‌تر هستند به سمت این جریان‌های  معنوی پیش میروند. ولی به طور كلی آن چیزی را كه ما به عنوان معنویت‌ انحرافی می‌شناسیم و با این عنوان این جریان‌ها را دسته‌بندی می‌كنیم، طیف وسیعی را شامل می‌شوند كه اینها شاید جوهره   مشتركشان این باشد كه می‌خواهند از عالم ماده فراروی داشته باشند و به این نظام شالوده تحكیم شده تمدن مدرن نه بگویند.

ما در اخلاق و معنویت و عرفانی كه تاكنون داشته‌ایم كمتر نگاه و رویكرد پیامد‌گرانه داشته‌ایم، به این معنا كه بیاییم  پیامد‌های مثبت اخلاقی زیستن، معنوی زیستن و عرفانی زیستن و حتی دینی زندگی كردن را معرفی كنیم. بیشتر نگاهمان وظیفه‌گروانه و تكلیف‌گروانه بوده است. یعنی گفتمان تكلیفی داشته‌ایم نه نتیجه‌گرایانه.

 همه اینها امروز معنویت خوانده میشوند. و بسیاری از آن‌ها از دل ادیان برنیامده‌اند. شما از فرقه‌های متال و رپ بگیرید تا حتی اسلامگراها، كل این طیف معنویت‌گرا نامیده می‌شوند كه بعضی‌هایشان به سنت‌های راستین معنوی و الهی روی آوردند و برخی بیرون این حوزه هستند.

اگر بخواهیم مصداقی صحبت كنیم باید بگوییم معنویت‌گرایی مورد بحث از مواد مخدر شروع می‌شود و حتی روابط آزاد سكس را هم به اسم معنویت‌گرایی شامل می‌شود، تا ریاضت كشیدن و رژیم‌های غذایی ویژه‌  مثل گیاه‌خواری و اعتقاد به تناسخ. حتی بسیاری از معنویت‌های انحرافی اعتقاد به خدا را هم اما به صورت خیلی تحریف شده مطرح می‌كنند. مثلا مكتب اكنكار صریحا خدا را مطرح می‌كند، اما این حرف‌ها هماهنگ با مبانی مستحكم دینی نیست. و نمی‌تواند واقعاً زندگی انسان را تغییر دهد. ممكن است او را آرام یا سرگرم سازد تا دیگر مثل دهه‌های گذشته دست به جنبش‌های فراگیر اجتماعی نزند، و منافع سرمایه‌داری و نیروهای مسلط دنیا را به خطر نیاندازند اما از این كه به راستی روح انسان را به سرچشمه اصلی و الاهی آن باز گرداند و به وصال با زیبایی و دانش و قدرت و شكوه و عشق مطلق برساند عاجز و ناتوان است.

دلایل شیوع این عرفان‌ها متعدد است. از مهم‌ترین این دلایل این است كه ما مدل زندگی‌مان را داریم از غرب وارد می‌كنیم؛ از استفاده از تكنولوژی گرفته تا نهادهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی. خوب نبودن این امربرای نخبگان ما محرز است. لذا پژوهشگاه‌هایی را داریم كه با جدیت تمام در جست‌وجوی نظام اجتماعی اقتصادی و سیاسی اسلام هستند، اما به هر حال از نحوه شهرسازی‌مان گرفته تا نرم‌افزارهای حكومتی و اجرایی و مدیریتی جامعه‌مان را داریم از غرب می‌گیریم و علت‌اش این است كه ساماندهی زندگی نیاز به دانش دارد و دانشی كه ما داریم كاملا دانش غربی است و آنها هم در راستای ارزش‌های خودشان این دانش  را تولید كرده‌اند. بنابراین چون مدل زندگیمان غربی است، در معنویت هم نسبت به معنویت‌ غربی پذیراتر هستیم. زیرا انسجام ساحت‌های مختلف زندگی را در راستای ارزش‌های غربی حفظ می‌كند. لذا اكنون ما به راحتی معنویت غرب را میپذیریم و این معنویت با سایر نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی غرب تعریف شده و سازگار است.

متاسفانه عرفای ما نیز در ارتباط برقرار كردن با انسان امروز ناتوان هستند و نمی‌توانند وارد حوزه نیازها و انتظارات انسان امروز شوند. این باعث شده است كه عرفان‌های دروغین به راحتی با انسان امروز حرف بزنند و ادبیاتشان را به ما تحمیل كنند. مثلا ما هیچ وقت تاثیرات عرفان را در شاد زیستن بیان نكردیم، به همین دلیل عرفان‌های دروغین توانسته‌اند جای عرفان‌ راستین را در برقراری ارتباط با مردم بگیرند. ما می‌توانیم  مباحثی را مثل اخلاق خلاقیت، اخلاق شاد زیستن و اخلاق موفقیت را مطرح كنیم، زیرا ظرفیت‌های بالایی در منابع عرفانی خود در این زمینه داریم. مثلاً حضرت علی علیه السلام می فرمایند: "من اخلَصَ  بلغ الآمال."  كسی كه اخلاص بورزد به آرزوهایش میرسد. (غرر الحكم حدیث 7675) ما در اخلاق و معنویت و عرفانی كه تاكنون داشته‌ایم كمتر نگاه و رویكرد پیامد‌گرانه داشته‌ایم، به این معنا كه بیاییم  پیامد‌های مثبت اخلاقی زیستن، معنوی زیستن و عرفانی زیستن و حتی دینی زندگی كردن را معرفی كنیم. بیشتر نگاهمان وظیفه‌گروانه و تكلیف‌گروانه بوده است. یعنی گفتمان تكلیفی داشته‌ایم نه نتیجه‌گرایانه.

قصه عرفان‌های دروغین از آنجا شروع می‌شود كه پس از كنار گذاشتن دین و اعتقادات مذهبی در غرب، بحران معنویت بنیاد تمدن غرب را متزلزل كرد و زندگی به سبك غربی برای مردم غیر قابل تحمل شد. در پی این بحران‌های معنوی و معرفتی جنبش‌های دانشجویی در دهه‌های 1960 و 1970 آمریكا و اروپا را فراگرفت. این امر باعث شد تمدن غرب در صدد ترمیم خودش برآید. یعنی بعد از سال‌ها كنار گذاشتن دین و كوشش در  جهت حذف معنویت و باور به عالم ماوراء ماده، مشكلات و بحران‌های روانی و اجتماعی متنوعی برای غرب پیش آمد كه همه بر آمده از عدم پاسخگویی مدل زندگی مدرن به نیازهای ژرف انسانی بود.

هر مكتب عرفانی و معنوی یك بخش عملی و اخلاقی (Etical) دارد. ما در بخش اخلاقی و عملی عرفان و معنویت‌مان بسیار تكلیفی و تحت تأثیر گفتمان احكام شریعت بوده‌ایم. اگر یك مقدار این گفتمان را متحول كنیم و به سمت گفتمان‌های پیامد‌گروانه برویم به نظر می‌آید كه می‌توانیم عرفان و معنویت اسلامی را چه در جامعه خودمان و چه در دنیا خیلی بیشتر تبلیغ كنیم. در بخش عرفان نظری هم بسیار پیچیده و پر اصطلاح گفته‌ایم و نوشته‌ایم و كمتر توانسته‌ایم در قالب رمان و متون ساده‌تر برای سطوح مختلف سنی    محصولات فرهنگی تولید كنیم. گذشته از این كه اساساً نگاهمان به عرفان یك نگاه راز دارانه و با سرمشق  "آهسته بگو تا كسی نشنود." بوده است. در حالی كه امروز روزگار عوض شده است و دیگر عرفان شاهد پرده نشین نیست و روزی است كه می‌توان عرفان را فریاد زد همه عالم را به سوی آن فراخواند و ابعاد عمیق و معنوی اسلام را ترویج داد و دنیا تشنه این معانی و حقایق است و اگر به اصل دست نیابد به بدلی پناه می‌برد.


سخنرانی حمیدرضا مظاهری سیف- پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی

 

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 13:15 |
بالاترین‌ مقامی‌ كه‌ انسان‌ می‌تواند به‌ آن‌ دسترسی‌ پیدا كند، مقام ‌قرب‌ الهی‌ یا قرب‌ ربوبی‌ است‌. منظور از قرب‌ ربوبی‌ چیست‌؟ منظور از قرب‌ ربوبی‌ این‌ است‌ كه‌ آدمی‌ به‌ مقامی‌ برسد كه‌ ربط‌ خود را به‌ خدا دریابد. دریابد كه‌ سراسر موجودات‌ عالم‌ آفرینش‌ عین‌ ربط‌ به‌ او هستند. همه موجودات‌ عالم‌ نه‌ وابسته‌، كه‌ عین‌ وابستگی‌ به‌ او هستند. « یا ایُّها النّاس‌ُ اَنتُم‌ُ الفُقَراءُ اِلی‌َ اللّه‌ِ وَ اللّه‌ُ هُوَ الغَنی‌ُ الحَمیدُ ؛ ای مردم ، همه شما به خدا نیازمندید اوست بی نیاز و ستودنی.» (فاطر/ 15) اینكه‌ می‌گوییم‌ منظور از كمال‌ نهایی‌ رسیدن انسان به‌ مقامی‌ است كه ‌فقر خویش‌ و وابستگی‌ خود را به‌ خدا درك‌ كند، مراد درك‌ حضوری‌ و شهود عرفانی‌ است‌. یعنی‌ انسان‌ به‌ آن ‌مقامی‌ دست‌ یابد، كه‌ به‌ جز خدا به‌ چیزی‌ توجه‌ نداشته‌ باشد؛ وجود او عین ‌خلوص‌ شده‌ و هیچ‌ عملی‌ از او جز برای‌ رضای‌ خدا، سرنزند. انسانی‌ كه‌ به ‌این‌ مقام‌ دست‌ می‌یابد هیچ‌ گونه‌ استقلالی‌ برای‌ خود قایل‌ نبوده‌ و در یك‌ ارتباط‌ دایمی‌ و شهود عرفانی‌ با خدا به‌ سر می‌برد. در این‌ مقام‌ و مرتبه‌ است‌ كه‌ دیگر اثری ‌از خود و منیّت‌ برای‌ او باقی‌ نیست‌، هر چه‌ هست‌، خداست‌ و بس‌. علی‌علیه‌السلام در رابطه‌ با همین‌ درك‌ حضوری‌ و شهود عرفانی‌ می‌گوید: « لَم‌ْ اَعبُدُ رَبّاً لَم‌ْ ارَه‌ ؛ خدایی‌ را كه‌ ندیده‌ باشم‌، نپرستیده‌ام‌.» این‌ مقام‌ را مقام‌ فنای‌ انسان‌ در ذات‌ اقدس‌ الهی‌ نیز گفته‌اند. البته‌ فنا نه‌ به‌ معنای‌ اتحاد با او كه‌ برخی‌ از متصوفه ‌پنداشته‌اند، بلكه‌ فنای‌ همه‌ حال‌ و احوالات‌ نفسانی‌ و منیّت‌ها و این‌ فنا نیز به ‌دو گونه‌ صورت‌ می‌گیرد: اول‌: آنكه‌ زندگانی‌ طبیعی‌ و حیات‌ مادی‌ آنها باقی‌ بوده‌ و در این‌حال‌ موفق‌ به‌ مقام‌ فنا می‌شوند، و این‌ فنا قبل‌ از موت‌ پیدا می‌شود، و در این‌ صورت‌ افراد مومن‌ و مخلص‌ كه‌ راهی‌ را به‌ سوی‌ خدا پیموده‌اند، با وجود حیات‌ دنیوی‌ فانی‌ می‌شوند. دوم‌: فنا برای‌ كسانی‌ كه‌ زندگی‌ طبیعی‌ و حیات‌ مادی‌ و دنیوی‌ خود را از دست‌ داده‌اند، و مراحل‌ برزخ‌ و قیامت‌ را بعد از این‌ دنیا طی‌ كرده‌، و از مقربین‌ و مخلصین‌ بوده‌اند، اینان‌ كه‌ بدن‌ خود را رها كرده‌ و جسمی‌ ندارند، و برزخ‌ و قیامت‌ را نیز رها كرده‌ و در حرم‌ حق‌ واردشده‌اند. انسان می‌تواند در عالم‌ خارج‌ به‌ اذن‌ خدا دخل‌ و تصرف‌ كند، در این‌ مقام‌ مستجاب‌ الدعوه‌ می‌شود یعنی‌ هر گاه‌ از خدا چیزی‌ بخواهد،خدا هم‌ به‌ او می‌دهد. انسانی‌ كه‌ به‌ مقام‌ فناء فی‌ الله‌ می‌رسد از ویژگی‌ها و خصوصیاتی ‌برخوردار می‌شود كه‌ در اینجا به‌ نقل‌ دو حدیث‌ در این‌ زمینه ‌اكتفا می‌كنیم ‌تا آثار قرب‌ ربوبی‌ تا حدودی‌ آشكار شود. « ما یَتَقَرَّب‌ُ اِلَی‌ِّ عَبْدی‌ بِشَی‌ءٍ احَب‌ٌ اِلَی‌َّ مِمَّا افْتَرَضْتُه‌ُ عَلَیْه‌ِ و اِنَّه‌ُ لَیَقَرَّب‌ُ اِلَی‌َّ بِالنَّوا"فِل‌ِ حَتی‌ّ اُحِبَّه‌ُ فَاِذا احْبَبْتُه‌ُ كُنْت‌ُ سَمْعَه‌ُ الذّی‌ یَسْمَع‌ُ بِه‌ وَ بَصَرَه‌ُ الَّذی‌ یَبْصُرُبِه‌ِ وَ لِسانَه‌ُ الَّذی‌ یَنْطِق‌ُ بِه‌ِ وَ یَدَه‌ُ التِّی‌ یَبْطِش‌ُ بِها أن‌ْ دَعانی‌ اجَبْتُه‌ُ و اِن‌ْ سَالَنی‌ اعْطَیْتُهُ ؛ بنده‌ من‌ تقرب‌ نمی‌جوید به‌ چیزی‌ نزد من‌ كه‌ محبوبتر باشد نزد من‌ از آنچه‌ بر او واجب‌ كرده‌ام‌ و هر آینه‌ بنده‌ من‌ به‌ وسیله‌ نوافل‌ و مستحبات‌ به‌ من‌ تا آنجا نزدیك‌ می‌شود كه‌ من‌ او را دوست‌ می‌دارم‌ و چون‌ او را دوست‌ داشتم‌ من‌ گوش‌ او می‌شوم‌ كه‌ با آن‌ می‌شنود و چشم‌ او می‌شوم‌ كه‌ با آن‌ می‌بیند و زبان‌ او می‌شوم‌ كه‌ با آن‌ سخن ‌می‌گوید و دست‌ او می‌شوم‌ كه‌ با آن‌ می‌گیرد، اگر مرا بخواند اجابتش‌ می‌كنم‌ و اگر از من‌ چیزی‌ بخواهد به‌ او می‌دهم‌.» بنابراین‌ حدیث‌، انسان‌ بر اثر مقام‌ قرب‌ ربوبی‌ تا آنجا پیش‌ می‌رود كه‌ خواست‌ و اراده‌اش‌ به‌ اذن‌ خدا مانند خواست‌ و اراده‌ حق‌ تعالی‌ در جهان‌ عمل‌ می‌كند. دیدنش‌، دیدن‌ خدا و شنیدنش‌، شنیدن‌ خدا و دستش‌ دست‌ خدا می‌شود. یعنی‌ همه‌ اعمال‌ او رنگ‌ خدایی‌ پیدا می‌كند و می‌تواند در عالم‌ خارج‌ به‌ اذن‌ خدا دخل‌ و تصرف‌ كند. به‌ بیان‌ دیگر می‌تواند حاكم‌ بر قوای‌ طبیعی‌ شود. از اینها گذشته‌، او در این‌ مقام‌ مستجاب‌ الدعوه‌ می‌شود. یعنی‌ هر گاه‌ از خدا چیزی‌ بخواهد،خدا هم‌ به‌ او می‌دهد. «اِن‌ِّ لِلّه‌ِ عِباداً اطاعُوُه‌ فِیما ارادَ فَاَطاعَهُم‌ْ فیما اَرادوا یَقُوُلُون‌َ لِشَّی‌ءٍ كُن‌ْ فَیَكُوُن‌َ ؛ برای‌ خداوند بندگانی‌ است‌ كه‌ خدا را در آنچه‌ اراده‌ كند، اطاعت ‌می‌كنند. پس‌ خدا نیز آنها را در آنچه‌ بخواهند، اطاعت‌ می‌كند. آنها به‌ چیزهایی‌ كه‌ بخواهند، می‌گویند بشو! پس‌ می‌شود.» نصری، عبدالله، کتاب فلسفه خلقت انسان، با اندکی تصرف
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 12:33 |
تاریخ جهان اسلام و عقاید و افکاری که در بستر آن ظهور و بروز کرده، اقیانوسی متلاطم و بی‏کران و عرصه‏ای بسیار گسترده است . حرکت در امواج متلاطم و بعضاً ظلمانی این اقیانوس، نیازمند وسیله‏ای مطمئن و راهنمایی، دریادیده است. در غیر این صورت، در شب تاریک دریا و امواج سهمگین آن، نمی‏توان راهی به ساحل نجات یافت . عقاید، اخبار و احادیثی که در بستر این فرهنگ نیازمند بررسی و نقد هستند، کم نیستند. فقهای اسلام از عصر غیبت تاکنون سعی بر حراست اخبار و احادیث از نفوذ خطاها، تحریف‏ها و انحرافات داشته‏اند. اگر زحمات آن بزرگواران نبود، سرنوشت اسلام و تشیع دستخوش مخاطرات عظیم فکری می‏گشت و راه کشف حقیقت‏ بر همگان مسدود می‏شد . از جمله داستان‏هایی که تحت تاثیر حوادث زمان خود شکل گرفته و پس از مقداری تحریف، تطبیقی بی‏جا در مورد آن صورت گرفته، و در برخی مجامع روایی شیعه نفوذ کرده است، داستانی ‏ به نام «جزیره‏ی خضراء» است. از آن جا که در دو دهه‏ی گذشته با قلم فرسایی برخی افراد بی‏اطلاع از تاریخ، این داستان منتشر شده و به علاوه، در تکلفی ناشیانه، آن را بر "مثلث ‏برمودا" تطبیق کرده‏اند، لازم شد در اطراف این واقعه، کنکاش بیشتری صورت گیرد تا اذهان ارادتمندان به حضرت ولی عصر (عج) از این گونه خطاها پیراسته شود. (1) قاضی نورالله در مجالس المؤمنین ادعا کرده که شهید ثانی در برخی از امالی خود، این داستان را ذکر کرده است، ولی ایشان هیچ مدرکی در این باره به دست نمی‏دهد. علاوه بر این ‏که علامه مجلسی همه‏ آثار شهید را در اختیار داشته است. خلاصه‏ی داستان مرحوم علامه مجلسی‏(ره) در بحارالانوار، ج 52، ص 159 می‏نویسند: رساله‏ای یافتم مشهور به داستان جزیره‏ی خضراء ... و چون آن را در کتاب‏های روایی ندیدم، عین آن را در فصل جداگانه‏ای آوردم . یابنده‏ی آن متن می‏گوید: در آن متن چنین آمده است: من (فضل بن یحیی کوفی) در سال 699 ه.ق در کربلا از دو نفر، داستانی شنیدم . آنها داستان را، از زین الدین علی بن فاضل مازندرانی، نقل می‏کردند. داستان مربوط به جزیره‏ خضرا در دریای سفید بود. مشتاق شدم داستان را از خود علی بن فاضل بشنوم. به همین دلیل به حلّه رفتم و در خانه‏ سید فخرالدین، با علی بن فاضل ملاقات کردم و اصل داستان را جویا شدم . او داستان را در حضور عده‏ای از دانشمندان حلّه و نواحی آن چنین بازگو کرد: سال‏ها در دمشق نزد شیخ عبدالرحیم حنفی و شیخ زین الدین علی مغربی اندلسی تحصیل می‏کردم . روزی شیخ مغربی عزم سفر به مصر کرد. من و عده‏ای از شاگردان با او همراه شدیم . به قاهره رسیدیم . استاد مدتی در الازهر به تدریس پرداخت، تا این‏که نامه‏ای از اندلس آمد که خبر از بیماری پدر استاد می‏داد. استاد عزم اندلس کرد. من و برخی از شاگردان با او همراه شدیم . به اولین قریه اندلس که رسیدیم، من بیمار شدم. به ناچار، استاد مرا به خطیب آن قریه سپرد و خود به سفر ادامه داد . سه روز بیمار بودم، پس از آن، روزی در اطراف ده قدم می‏زدم که کاروانی از طرف کوه‏های ساحل دریای غربی وارد شدند و با خود پشم و روغن و کالاهای دیگر داشتند. پرسیدم: از کجا می‏آیند؟ گفتند: از دهی از سرزمین بربرها می‏آیند که نزدیک جزایر رافضیان است . هنگامی که نام رافضیان را شنیدم، مشتاق زیارت آنان شدم. تا محل آنان، 25 روز راه بود که دو روز بی‏ آب و آبادی و بقیه راه آباد بود، حرکت کردم و به سرزمین آباد رسیدم. به جزیره‏ای رسیدم با دیوارهای بلند و برج‏های مستحکم که بر ساحل دریا قرار داشت. مردم آن جزیره، شیعه بودند و اذان و نماز آن‏ها مانند شیعیان بود . آنان از من پذیرایی کردند. پرسیدم: غذای شما از کجا تامین می‏شود؟ گفتند: از جزیره‏ خضراء در دریای سفید که جزایر فرزندان امام زمان (عج) است که سالی دو مرتبه، برای ما غذا می‏آورند. منتظر شدم تا کاروان کشتی‏ها از جزیره‏ خضراء رسید. فرمانده‏ آن، پیرمردی بود که مرا می‏شناخت و اسم من و پدرم را نیز می‏دانست . او مرا با خود به جزیره‏ خضراء برد. شانزده روز که گذشت، آب سفیدی در اطراف کشتی دیدم و علت آن را پرسیدم. شیخ گفت: این دریای سفید است و آن جزیره‏ی خضراء . این آب‏های سفید، اطراف جزیره را گرفته است و هرگاه کشتی دشمنان ما وارد آن شود، غرق می‏گردد. وارد جزیره شدیم. شهر دارای قلعه‏ها و برج‏های زیاد و هفت ‏حصار بود. خانه‏های آن از سنگ مرمر روشن بود ... . در مسجد جزیره با سید شمس الدین محمد که عالم آن جزیره بود، ملاقات کردم. او مرا در مسجد جای داد. آنان نماز جمعه می‏خواندند (واجب می‏دانستند) از سید شمس الدین پرسیدم: آیا امام حاضر است؟ گفت: نه، ولی من نایب خاص او هستم. به او گفتم: امام را دیده‏ای؟ گفت: نه، ولی پدرم، صدای او را شنیده و جدّم، او را دیده است . خلاصه‏ سخن این‏ که، این خبر از نظر سند نه تنها ضعیف است، بلکه باید گفت فاقد استناد است و به جز اشتهار در کتب متاخرین به ویژه پس از علامه مجلسی هیچ مستند دیگری ندارد. بدیهی است که چنین نقل‏هایی موجب ارزش و اعتبار خبر نمی‏شود . سید مرا به اطراف برد. در آنجا کوهی مرتفع بود که قبه‏ای در آن وجود داشت و دو خادم در آنجا بودند . سید گفت: من هر صبح جمعه آنجا می‏روم و امام زمان را زیارت می‏کنم و در آنجا ورقه‏ای می‏یابم که مسایل مورد نیاز در آن نوشته شده است . من نیز به آن کوه رفتم و خادمان قبه از من پذیرایی کردند ... در مورد دیدن امام زمان (عج) از آنان پرسیدم، گفتند: غیر ممکن است . درباره‏ سید شمس الدین از شیخ محمد (که با او به خضراء آمدم) پرسیدم. گفت: او از فرزندان فرزندان امام است و بین او و امام، پنج واسطه است . با سید شمس الدین، گفت و گوی بسیار کردم و قرآن را نزد او خواندم. از او درباره‏ ارتباط آیات و این ‏که برخی آیات، با قبل بی ارتباط هستند، پرسیدم . پاسخ داد: ... مسلمانان پس از رسول خدا و به دستور خلفا، قرآن را جمع‏آوری کردند. از همین رو، آیاتی که در مذمت ‏خلفا بود، از آن ساقط کردند. از همین جهت، آیات را نامربوط می‏بینی، ولی قرآن علی علیه السلام که نزد صاحب الامر(عج) است، از هر نقصی مبراست و همه چیز در آن آمده است . در جمعه‏ دومی که در آن جا بودم، پس از نماز، سر و صدای بسیار زیادی از بیرون مسجد شنیده شد . پرسیدم: این صداها چیست؟ سید پاسخ داد: فرماندهان ارتش ما هر دو جمعه‏ میانی ماه، سوار می‏شوند و منتظر فرج هستند. پس از این‏ که آنان را در بیرون مسجد دیدم، سید گفت: آیا آنان را شمارش کردی؟ گفتم: نه. گفت: آنان سیصد نفرند و سیزده نفر باقی مانده‏اند. از سید پرسیدم: علمای ما احادیثی نقل می‏کنند که هر کس پس از غیبت ادعا کند مرا دیده است، دروغ می‏گوید. حال چگونه است که برخی از شما، او را می‏بینید؟ سید گفت: درست می‏گویی، ولی این حدیث مربوط به زمانی است که دشمنان آن حضرت و فرعون‏های بنی العباس فراوان بودند، اما اکنون که این چنین نیست و سرزمین ما از آنان دور است، دیدار آن حضرت ممکن است . سید شمس الدین ادعا کرد که: تو نیز امام زمان(عج) را دو مرتبه دیده‏ای، ولی نشناخته‏ای. هم ‏چنین گفت که آن حضرت، خمس را بر شیعیان خود مباح کرده است و آن حضرت هر سال حج می‏گزارد و پدرانش را در مدینه، عراق و طوس زیارت می‏کند . این خلاصه‏ای از داستان بود. البته کسانی که خواهان اطلاع دقیق‏تری هستند، می‏توانند داستان را در بحارالانوار یا منابع دیگر مطالعه کنند . چگونه می‏توان قرآن متواتر و تضمین شده را که همه‏ ائمه علیهم السلام به آن استناد می‏کردند، با چنین اخباری زیر سؤال برد؟! و آیا کسانی که چنین مجعولاتی را رواج می‏دهند، به توابع آن توجه دارند؟! بررسی داستان از نظر سند از مهم‏ترین موضوعات در بررسی سند یک خبر، منابعی است که آن خبر را ذکر کرده‏اند. بدیهی است هر قدر، منابع یک خبر به عصر صدور و حدوث آن نزدیک‏تر باشد، آن خبر اعتبار بیشتری خواهد داشت . در مورد داستان جزیره‏ خضراء چنان ‏که در اصل داستان آمده، راوی خبر آن را در سال 699 ه.ق از علی بن فاضل در شهر حله شنیده است . در آن زمان، «حلّه‏» شهری آباد بین بغداد و کوفه بوده و چون کوفه و نجف در آن زمان، مرکز حوزه‏ علمی شیعه بوده، طبیعتاً خبرها، به ویژه خبرهای مهمی که به مسایل عقیدتی و کلامی و فقهی شیعه مربوط می‏شده است، با اهمیت تلقی می‏شده و در آثار و نوشته‏های آنان منعکس می‏گشته است . ولی علی‌رغم اشتمال این داستان بر مطالب مهم و مطرح شدن آن در سامرا و حلّه و طبیعتاً نجف، در هیچ یک از آثار مکتوب آن زمان (یعنی از سال 699 تا 1019 ه.ق) که به دست ما رسیده است، این خبر انعکاس نیافته است . اشتهار این داستان از آغاز هزاره‏ دوم به ویژه در زمان علامه مجلسی‏(ره) و ذکر آن در کتاب بحارالانوار است. قبل از علامه، قاضی نور الله شوشتری (م 1019) این حکایت را در کتاب مجالس المؤمنین آورده است. البته قاضی نورالله در مجالس المؤمنین ادعا کرده که شهید ثانی در برخی از امالی خود، این داستان را ذکر کرده است، ولی ایشان هیچ مدرکی در این باره به دست نمی‏دهد. علاوه بر این ‏که علامه مجلسی همه‏ آثار شهید را در اختیار داشته است. (2) در عین حال، در آغاز نقل داستان جزیره‏ خضراء می‏گوید: «این داستان را در کتاب‏های معتبر ندیدم.‏» بدیهی است اگر علامه مجلسی این خبر را در کتب شهید دیده بود، آن را در بخش نوادر کتاب ذکر نمی‏کرد و به جای انتساب آن به شخص مجهول، آن را به شهید مستند می‏کرد . مجهول بودن راوی و استنساخ کننده‏ نسخه‏ مکتوب داستان علما و فقهای اسلام در پذیرش یک کتاب یا نوشته و انتساب آن به نویسنده، صرفاً به ادعاها توجه نمی‏کنند، بلکه وقتی یک کتاب را از نظر انتساب به نویسنده زمانی معتبر می‏دانند که آن کتاب از طریق سلسله‏ اجازات برای آنان نقل شده باشد. از همین رو، شاگردان یک مؤلف یا راوی با اجازه از شیخ و استاد خود، مطالب را نقل کرده و آنان نیز این اجازه‏ها را به طبقه‏ بعد از خود منتقل می‏کردند. در زمان‏های گذشته و قبل از عصر رواج چاپ، آن چه موجب اعتماد به نسخه‏های مکتوب خطی می‏شد، اجازه‏ای بود که مؤلف با واسطه یا بدون آن، به افراد شناخته شده می‏داد. برای نمونه، مرحوم مجلسی در مجلدات آخر کتاب بحارالانوار به ذکر اجازه‏های خود برای نقل از کتاب‏ها می‏پردازد و بدین ترتیب، نقل خود از کتاب‏های آنان را مستند می‏سازد . بر این اساس، بایستی این سیصد نفر که از خواص حضرت هستند، نیز دارای عمرهای طولانی باشند و تا اکنون نیز در قید حیات بوده و پس از حال نیز به زندگی ادامه دهند، تا زمان ظهور فرا رسد . آیا ما بر چنین سخن گزافی، دلیلی داریم؟ دلایل تنها در مورد امام زمان و برخی دیگر از انبیای الهی است، ولی در مورد سیصد نفر که آنان نیز چنین عمرهایی داشته باشند، دلیلی در دست نداریم . ولی نوشته‏ جزیره‏ خضراء اولا؛ هیچ ارتباط مستندی با نویسنده‏ی آن ندارد. و هیچ مدرکی که صحت انتساب نوشته را به علی طیبی نشان دهد، وجود ندارد. ثانیا؛ یابنده‏ نسخه و (کسی که می‏گوید من جزوه را به خط فضل بن علی طیبی کوفی یافتم و آن را استنساخ کردم)، معلوم نیست چه کسی است تا بتوان نسبت ‏به وثاقت ‏یا عدم وثاقت او ابراز نظر کرد. ثالثا؛ یابنده‏ مجهول نوشته‏ فضل بن علی طیبی، معلوم نیست از کجا تشخیص داده است که نوشته‏ مزبور خط فضل بن علی است. ناچار باید گفت: چون در خود نوشته، توسط نویسنده به این مطلب اقرار شده است، یابنده، نسخه آن را به همان اسم نسبت داده است. ولی باید توجه داشت چنین انتساب‏هایی، ارزش علمی ندارد و چنان ‏که قبلا نیز گفته شد، نوشته‏ای را می‏توان مستند قرار داد و بدان استدلال کرد که دارای سلسله سند موثق به نویسنده‏ کتاب باشد، وگرنه هر کس نوشته‏ای می‏نوشت (چنان ‏که برخی نوشتند و وارد اخبار کردند) و آن را به شخص مورد وثوقی نسبت می‏داد، مثلا می‏گفت این نوشته‏ی زرارة بن اعین یا محمد بن ابی عمیر و ... می‏باشد . بررسی شخصیت‏های داستان نام چند نفر در آغاز داستان آمده است که به جز یک نفر که همان فضل بن علی باشد، هیچ ‏کدام شناخته شده نیستند و به گفته‏های آنان نمی‏توان استناد کرد . علی بن فاضل که شاهد اصلی ماجرا و مدعی رفتن به جزیره‏ خضرا و ... است، جز به همین خبر شناخته شده نیست و رجالیون هیچ ذکری از او به میان نیاورده‏اند، با آن که شخصیت‏هایی چون علامه حلّی و ابن داود (صاحب کتاب رجال ابن داود که تالیف کتابش در سال 707 ه.ق به پایان رسیده است) که معاصر و یا نزدیک به زمان نقل داستان بوده‏اند، هیچ نامی از علی بن فاضل به میان نیاورده‏اند، حال آن که خبر جنجالی او که علاوه بر جنبه‏های حساس کلامی، دارای ابعاد فقهی نیز هست، طبیعتاً می‏بایستی انعکاس گسترده‏ای در محافل علمی و دینی آن زمان داشته باشد . خلاصه‏ سخن این‏ که، این خبر از نظر سند نه تنها ضعیف است، بلکه باید گفت فاقد استناد است و به جز اشتهار در کتب متاخرین به ویژه پس از علامه مجلسی هیچ مستند دیگری ندارد. بدیهی است که چنین نقل‏هایی موجب ارزش و اعتبار خبر نمی‏شود . شخصیت فضل بن یحیی علی طیبی کوفی مجدالدین فضل بن یحیی بن علی بن المظفر بن الطیبی به واسطه‏ اجازه‏ صاحب کشف الغمة (عیسی بن ابی الفتح اربلی) از رجال موثق شمرده می‏شود،(3) ولی نکته‏ مهم در این مقام، آن است که از کجا معلوم است فضل بن یحیی که در داستان جزیره‏ خضراء به او منسوب است، همان فضل بن یحیی بن المظفر باشد؟ علاوه بر این ‏که، راوی کتاب (کسی که کتاب را برای ما نقل کرده) نیز شخصی مجهول و ناشناخته است. هم ‏چنین شخصی که فضل بن یحیی از او نقل می‏کنند (علی بن فاضل) نیز ناشناخته است . به مقتضای این خبر، خمس بر شیعیان حضرت، حلال است و ادای آن واجب نیست. این مطلب، خلاف نظر فقهای اسلام از آغاز غیبت تاکنون است كه ادای خمس را واجب ذكر كرده‌اند. گرچه بررسی این خبر از نظر سند، ابعاد دیگری نیز دارد، ولی به جهت رعایت اختصار به همین مقدار، بسنده می‏کنیم . بررسی داستان از نظر متن و محتوا 1- دلالت قصه بر تحریف قرآن: از جمله مطالبی که در ضمن گفت‏وگوی علی بن فاضل (مجهول) با شمس الدین (مجهول) آمده است، تصریح به تحریف قرآن است. یعنی کسی که این داستان را بپذیرد، بایستی با یک خبر که مجهول الراوی و نهایتاً خبر واحد است، قایل به تحریف قرآن باشد، حال آن که نقل قرآن، متواتر است و نص قرآن نیز به حفظ آن از هرگونه تحریف، تصریح دارد.(4) مگر آن که کسی مسلک اخباریون را داشته باشد، که با یک سری اخبار ضعیف و بی‏اعتبار همچون حدیث مذکور، مهم‏ترین سند اسلام و متقن‏ترین آن را تحریف شده بداند که این نهایت ‏بی‏فکری و کم خردی و دوری از عقل و منطق است . آری، شمس الدین مذکور در قصه، به صراحت می‏گوید که قرآن جمع‏آوری شده در زمان خلفا، تحریف شده است . و جمعوا هذا القرآن و اسقطوا ما کان فیه من المثالب التی صدر منهم بعد وفاة سید المرسلین صلی الله علیه و آله فلهذا تری الآیات غیر مرتبطة . (5) چگونه می‏توان قرآن متواتر و تضمین شده را که همه‏ ائمه علیهم السلام به آن استناد می‏کردند، با چنین اخباری زیر سؤال برد؟! و آیا کسانی که چنین مجعولاتی را رواج می‏دهند، به توابع آن توجه دارند؟! 2- راوی مجهول این خبر (علی بن فاضل) که با نسبت مازندرانی از او یاد می‏شود در ضمن داستان، خود را عراقی الاصل معرفی می‏کند. گرچه محتمل است که اشتهار یک نفر در انتساب به شهر یا منطقه‏ای با اصالت او متفاوت باشد، ولی به نظر می‏رسد سازنده‏ این داستان، دچار اندکی کم حافظه‏گی شده است که یک بار، او را به نام مازندرانی و بار دیگر، عراقی الاصل معرفی می‏کنند . حال سؤال این است: چگونه کسی که ادعای نیابت ‏خاص دارد و از ملاقات‏های امام علیه السلام مطلع است، خود، آن حضرت را ندیده است و اظهار می‏دارد که پدرش، سخن آن حضرت را شنیده است؟ 3- در متن داستان آمده است: هذا هو البحر الابیض و تلک الجزیرة الخضراء و هذا الماء مستدیر حولها مثل السور من ای الجهات اتیته و جدته و بحکمة الله ان مراکب اعدائنا اذا دخلته غرقت ... . ولی علی بن فاضل به هنگام گزارش از جزیره، آن را دارای هفت ‏حصار می‏داند و از برج‏های محکم دفاعی آن یاد می‏کند. حال اگر این جزیره به وسیله‏ آب‏های سفید و نیروی غیبی، محافظت می‏شده، به حصارهای محکم چه نیازی داشته است؟ این مطلب وقتی بیشتر اهمیت پیدا می‏کند که توجه داشته باشیم سید شمس الدین و چندین نسل از اجداد او در آن سرزمین زندگی می‏کرده‏اند؟!! 4- در ضمن داستان، به نقل از خادمان قبه می‏نویسد: «رؤیت امام غیر ممکن است‏»، ولی در گفت وگوی با سید شمس الدین، او سخن دیگری بر زبان می‏راند و می‏گوید: «ای برادرم! هر مؤمن با اخلاصی می‏تواند امام را ببیند، ولی او را نمی‏شناسد.» حال چگونه بین غیر ممکن بودن رؤیت و دیدن مشروط می‏توان جمع کرد؟ 5- در یکی از روزهای جمعه، وقتی علی بن فاضل، سر و صدای زیادی از بیرون مسجد می‏شنود و علت را از سید شمس الدین جویا می‏گردد، وی اظهار می‏دارد که سیصد نفر از فرماندهان، منتظر ظهور حضرت هستند و منتظر 13 نفر دیگرند . بر این اساس، بایستی این سیصد نفر که از خواص حضرت هستند، نیز دارای عمرهای طولانی باشند و تا اکنون نیز در قید حیات بوده و پس از حال نیز به زندگی ادامه دهند، تا زمان ظهور فرا رسد . آیا ما بر چنین سخن گزافی، دلیلی داریم؟ دلایل تنها در مورد امام زمان و برخی دیگر از انبیای الهی است، ولی در مورد سیصد نفر که آنان نیز چنین عمرهایی داشته باشند، دلیلی در دست نداریم . 6- به مقتضای این خبر، خمس بر شیعیان حضرت، حلال است و ادای آن واجب نیست. این مطلب، خلاف نظر فقهای اسلام از آغاز غیبت تاکنون است كه ادای خمس را واجب ذكر كرده‌اند. 7- علی بن فاضل از سید شمس الدین می‏پرسد: آیا تو امام علیه السلام را دیده‏ای؟ گفت: نه، ولی پدرم به من گفت که سخن امام را شنیده، ولی شخص او را ندیده و جدم سخنانش را شنیده و شخص او را دیده است. ولی سید شمس الدین در جای دیگر همین داستان می‏گوید: «هر مؤمن با اخلاصی می‏تواند امام را ببیند، ولی او را نشناسد. گفتم: من از جمله‏ مخلصان هستم، ولی او را ندیده‏ام: گفت: دو بار او را دیده‏ای؛ یک بار در راه سامرا و یک بار در سفر مصر ... . معنای این سخن آن است که سید شمس الدین از سفرهای امام زمان و ورود و خروج آن حضرت نیز مطلع بوده و آن حضرت خود در جزیره‏ خضراء ساکن است. حال چگونه است کسی که چنین اطلاعات دقیقی از امام علیه السلام دارد، آن حضرت را ندیده است . حال سؤال این است: چگونه کسی که ادعای نیابت ‏خاص دارد و از ملاقات‏های امام علیه السلام مطلع است، خود، آن حضرت را ندیده است و اظهار می‏دارد که پدرش، سخن آن حضرت را شنیده است؟ در جای دیگر داستان، ادعا می‏کند که او (امام زمان عج) پدرانش را در مدینه، عراق و طوس، زیارت می‏کند و به سرزمین ما برمی‏گردد . معنای این سخن آن است که سید شمس الدین از سفرهای امام زمان و ورود و خروج آن حضرت نیز مطلع بوده و آن حضرت خود در جزیره‏ خضراء ساکن است. حال چگونه است کسی که چنین اطلاعات دقیقی از امام علیه السلام دارد، آن حضرت را ندیده است . پی‏نوشت‏ها: 1. نگارنده: در اوایل دهه‏ 1360 ه.ق در جزوه‏ای که جهت پاسخ به سؤالات در برخی مراکز علمی تهیه شده بود، به نقد داستان پرداختم. در سال‏های بعد، نویسندگان متعددی بحمدالله دست ‏به قلم برده و حقایق را آشکار کردند. ر . ک: جزیره‏ خضراء در ترازوی نقد، علامه جعفر مرتضی عاملی/ جزیره‏ خضراء تحریفی در تاریخ شیعه، غلام‏رضا نظری. از آن جا که دیدگاه نگارنده در بررسی این موضوعات قدری با نظر نویسندگان این کتاب‏ها متفاوت بود، پرداختن دوباره به این موضوع را مناسب دانستم . 2. بحارالانوار، ج 1، ص 10 . 3. کشف الغمة، ج 1، ص 445 . 4. «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون‏.» حجر، 9 . 5. بحارالانوار، ج 52، ص 170 .
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 12:10 |
فرقه محمدیه فرقه محمدیه بعد از وفات ابوجعفر محمدبن علی‏الهادی، برادر امام حسن عسكری(علیه‌السلام) قائل به مهدویت و امامت وی شدند؛(1) با این كه وی در حیات پدر بزرگوارش وفات كرده است و نزدیك سامرا مدفون است و معروف به سیدمحمد می‏باشد(2) (نزدیك قریه بلد). ایشان از بزرگان سادات و صاحب كرامات متواتر است؛ حتی نزد اهل سنت و اعراب بادیه؛ كه به غایت به او احترام می‏گذارند، از جنابش می‏ترسند، هرگز قسم دروغ به او نمی‏خورند و پیوسته از اطراف برای او نذورات می‏برند؛ بلكه غالب دعاوی در سامرا و اطراف آن، با قَسَم اوست؛ و مكرر دیدیم كه چون بنای یاد كردن قسم شد، منكر مال را به صاحبش رساند و از خوردن قسم دروغ صدمه دیدند.(3) فرقه محمدیه استدلال می‏كردند كه امام هادی(علیه‌السلام) نه امام عسكری(علیه‌السلام) و نه جعفر را به عنوان وصی معرفی نكرده است؛ بنابراین هیچ كدام حق ندارند خود را امام بدانند. از طرفی امام هم بدون جانشین از دنیا نمی‏رود. پس چنین نتیجه‏گیری كردند كه چون قطع امامت و بی‏اعتباری آن ممنوع شده، از این رو ناچار بودند به امامت محمدبن علی رجوع كنند؛ كه این امر باعث شد عده‏ای او را قائم (مهدی) بدانند و برخی تا آنجا پیش رفتند، كه مرگ او را منكر شدند.
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 12:3 |
 وقتى ابرهاى تيره، چهره خورشيد را پوشانده و دشت و دَمَن از دست بوسىِ آفتاب محروم گرديده و سبزه و گل از دورى مِهر عالم تاب پژمرده است چاره چيست؟ زمانى كه عصاره آفرينش و خلاصه خوبى‏ها و آيينه زيبايى‏ها رخ در نقاب غيبت كشيده و جهانيان از فيض حضور او بى نصيب مانده‏اند چه مى‏توان كرد؟

 گل‏هاى باغ چشم به راهند تا سايه باغبان مهربان را بر سر خود ببينند و از دستان پر مهر او آب حيات بنوشند و دل‏هاى مشتاق، بى تاب چشم‏هاى اويند تا عنايت شور آفرين او را لمس كنند و اينجاست كه «انتظار» شكل مى‏گيرد. آرى، همه منتظرند تا او بيايد و سبزى و نشاط را به ارمغان آورد.

 به راستى «انتظار» چه زيبا و شيرين است اگر زيبايى آن در نظر آيد و شيرينى آن در كام دل، چشيده شود.

حقيقت انتظار و جايگاه آن‏

 براى «انتظار» معانى گوناگونى گفته‏اند و لى با دقت و تأمّل در اين كلمه مى‏توان به حقيقت معنى آن پى برد. انتظار، چشم به راه بودن است و اين چشم به راهى به تناسب بستر و زمينه آن ارزش پيدا مى‏كند و آثار و پيامدهايى دارد. انتظار تنها يك حالت روحى و درونى نيست بلكه از درون به بيرون سرايت مى‏كند و حركت و اقدام را مى‏آفريند. به همين دليل است كه در روايات، انتظار به عنوان يك عمل و بلكه بهترين اعمال، معرفى شده است. انتظار به «منتظر» شكل مى‏دهد و براى كارها و تلاش‏هاى او جهت خاصّى را ايجاد مى‏كند و آن جهت، راهى است كه به تحقق آنچه به انتظار آنست، منتهى مى‏گردد.

 بنابراين «انتظار» با نشستن و دست روى دست گذاشتن، نمى‏سازد. انتظار با چشم به در دوختن و حسرت خوردن، تمام نمى‏شود؛ بلكه در حقيقت انتظار، حركت و نشاط و شور آفرينى نهفته است.

 آنكه در انتظار مهمان عزيزى است، سر از پا نمى‏شناسد و در تلاش است تا خود و محيط اطراف خود را براى آمدن مهمان، آماده كند و موانع حضور او را بر طرف سازد.

 سخن درباره انتظار رويدادى بى نظير است كه در زيبايى و كمال، نهايت ندارد. انتظار روزگارى است كه در سبزى و خرّمى در تمامى روزگاران گذشته مثالى نداشته است و جهان چنان دوران زيبايى را هرگز تجربه نكرده است. اين همان انتظار حكومت جهانى امام مهدى‏عليه السلام است كه در روايات، از آن به «انتظار فرج» ياد شده است و آن را از بهترين اعمال و عبادات، بلكه پشتوانه قبولى همه اعمال، شمرده  است.

 پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود:

 بهترين اعمال امت من، انتظار فرج است.(1)

 امام صادق‏عليه السلام به ياران خود فرمود:

 آيا شما را از چيزى آگاه نكنم كه خداوند بدون آن هيچ عملى را از بندگان نمى‏پذيرد؟ گفتند: بفرماييد. فرمود: گواهى به يگانگى خدا و نبوت پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله و اقرار به آنچه خدا امر فرموده و ولايت ما و بيزارى از دشمنان ما -  يعنى ما امامان بخصوص - و تسليم شدن در برابر ايشان (=امامان) و پرهيزكارى و كوشش و خويشتن‏دارى و انتظار قائم‏عليه السلام.(2)

 بنابراين «انتظار فرج» انتظارى است كه ويژگيهاى خاص و منحصر به فرد دارد كه لازم است به خوبى دانسته شود تا رمز و راز آن همه فضيلت و آثار كه براى آن خواهيم شمرد آشكار گردد.

ويژگى‏هاى انتظار مهدى‏عليه السلام‏

 گفتيم كه «انتظار» امرى فطرى است و براى همگان درهر قوم و آيينى كه باشند وجود دارد اما انتظارهاى معمولى كه در جريان زندگى افراد و حتّى جامعه‏ها وجود دارد هر اندازه بزرگ و با اهميت باشد در مقايسه با انتظار موعود جهانى، كوچك و بى مقدار است زيرا كه انتظار ظهور او ويژگى‏هاى خاص خود را دارد:

 انتظار مهدى‏عليه السلام انتظارى است كه از ابتداى عالم آغاز شده است يعنى از زمان‏هاى بسيار دور، انبياء و اولياء نويد ظهور او را داده‏اند و در زمان‏هاى نزديك‏تر، همه امامان ما، آرزوى روزگار دولت او را داشته‏اند.

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:

 اگر او را درك مى‏كردم، تمام عمر به او خدمت مى‏كردم.(3)

 انتظار مهدى‏عليه السلام، انتظار مصلح جهانى است. انتظار حكومت عدل جهانى است و انتظار تحقق همه خوبى‏ها است. در اين انتظار، بشريت چشم به راه است تا آنچه را بر اساس فطرت پاك خدايى، در آرزوى آن بوده و هيچگاه به صورت كامل به آن دست نيافته است، ببيند و مهدى‏عليه السلام همان است كه عدالت و معنويّت، برادرى و برابرى، عمران و آبادى زمين و امنيت و صلح و عصر شكوفايى عقل و دانش بشرى را براى انسان‏ها به ارمغان مى‏آورد و برچيدن بساط استعمار و بردگى انسان‏ها و نفى هر گونه ستم و ستمگرى و رهايى اجتماع از انواع فسادهاى اخلاقى، ره آورد حاكميّت اوست.

 انتظار مهدى‏عليه السلام انتظارى است كه تنها با فراهم شدن زمينه‏هاى شكوفايى آن، خواهد شكفت و آن زمانى است كه همه انسان‏ها در طلب منجى و مصلح آخر الزمان باشند. او مى‏آيد تا با همكارى و هميارى يارانش عليه بدى‏ها قيام كند نه اينكه تنها با معجزه كار جهان را سامان دهد.

 انتظار مهدى‏عليه السلام در منتظرانش شوق يارى و همراهى او را ايجاد مى‏كند و به انسان هويّت و حيات مى‏بخشد و او را از پوچى و بى هدفى نجات مى‏دهد.

 آنچه گفته شد بخشى از ويژگى‏هاى آن انتظارى است كه به وسعت همه تاريخ است و ريشه در جان همه انسان‏ها دارد و هيچ انتظار ديگرى به خاك پاى اين انتظار سترگ نمى‏ارزد. بنابراين جا دارد كه ابعاد و آثار فراوانِ انتظار مهدى‏عليه السلام را بشناسيم و درباره وظايف منتظران ظهور او و پاداش بى نظير آنها سخن بگوييم.

ابعاد انتظار

 انسان از زواياى مختلف داراى ابعاد گوناگون است: از سويى از بُعد نظرى و عملى برخوردار است و از سوى ديگر داراى بُعد فردى و اجتماعى است و از زاويه‏اى ديگر در كنار بُعد جسمى، بُعد روحى و روانى دارد. بدون ترديد در همه ابعاد ياد شده نياز به چارچوبِ مشخصى است تا در قالب آن راه صحيح زندگى باز شود و مسيرهاى انحرافى به روى آدمى بسته گردد. و آن راهِ درست همان مسير انتظار است.

 انتظار موعود جهانى در همه ابعاد زندگى منتظر تأثير مى‏گذارد. در بعد فكرى و نظرى كه زير بناى اعمال و رفتار انسان است، باورهاى اساسى حيات آدمى را در حصار خود حفظ مى‏كند. به بيان ديگر انتظار صحيح مى‏طلبد كه منتظر، بنيان‏هاى اعتقادى و فكرى خود را تقويت كند تا در دام مكتب‏هاى انحرافى گرفتار نشود و يا به خاطر طولانى شدن دوره غيبت امام عصرعليه السلام به چاه يأس و نااميدى سقوط نكند.

 امام باقرعليه السلام فرمود:

 روزگارى بر مردم خواهد آمد كه امام ايشان غايب خواهد شد پس خوشا به حال آنان كه در آن زمان، بر امرِ (ولايت) ما ثابت و استوار بمانند.(4)

 يعنى در دوره غيبت كه دشمنان با انواع شبهه‏ها مى‏كوشند تا اعتقادات درست شيعيان را از بين ببرند به بركت قرار گرفتن در سنگر انتظار مرزهاى عقيدتى حفظ مى‏شود.

 در بُعد عملى، انتظار به همه اعمال و رفتار انسان جهت مى‏دهد. منتظر بايد در ميدان عمل بكوشد تا زمينه‏هاى ظهور دولت حق فراهم گردد. بنابراين، منتظر در اين بخش هم به ساختن خود و هم به سامان دادن جامعه همت مى‏گمارد. در بُعد فردى هم به حيات روحى و روانى خود و كسب فضيلت‏هاى اخلاقى روى مى‏آورد و هم به تقويتِ جنبه جسمى و بدنى مى‏پردازد تا نيرويى كار آمد براى جبهه نور باشد.

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:

 ... كسى كه دوست دارد از ياران قائم‏عليه السلام باشد پس منتظر باشد و در حال انتظار پرهيزگارى پيشه كند و به اخلاق نيكو آراسته گردد...(5)

 ويژگى «انتظار» آن است كه آدمى را از محدوده خود فراتر مى‏برد و او را با تك تك افراد جامعه مرتبط مى‏سازد. يعنى انتظار نه تنها در زندگى فردى منتظر مؤثر است كه در حوزه رابطه فرد با جامعه نيز طرح و برنامه دارد و او را به تأثير گذارى مثبت در جامعه وا مى‏دارد و از آنجا كه شرط ظهور دولت حق آمادگى جمعى است، هر كسى به اندازه توان خود براى اصلاح جامعه مى‏كوشد و در برابر ناهنجارى‏هاى اجتماعى ساكت و بى تفاوت نمى‏ماند، چرا كه منتظر مصلح جهانى در انديشه و عمل، مسير صلاح و راستى را طى مى‏كند.

 كوتاه سخن اينكه «انتظار» جريان مباركى است كه در تمام مويرگهاى حيات فرد و اجتماع منتظر جارى است و در همه عرصه‏هاى زندگى، رنگ الهى به انسان و حيات او مى‏بخشد و چه رنگى از رنگ الهى بهتر و ماندگارتر؟!

 قرآن كريم مى‏فرمايد:

 «... صِبْغَةَ اللّه وَ مَنْ اَحْسَن مِنَ اللَّه صِبْغَةً...»(6)

 رنگ الهى (بگيريد) و چه چيز از رنگ الهى داشتن نيكوتر است؟!

 با توجه به آنچه گذشت، وظايف منتظرانِ مصلح كلّ، چيزى جز همان «رنگ خدايى داشتن» نيست كه به بركت انتظار در جاى جاى زندگى فردى و جمعى آنها جلوه‏گر مى‏شود. و با اين نگاه، ديگر آن وظايف بر دوش ما - منتظران - سنگينى نخواهد داشت بلكه به عنوان جريان شيرينى كه به همه زواياى زندگى ما معنى و مفهومى زيبا بخشيده است، به حساب مى‏آيد. به راستى اگر فرمانرواى ملك مهربانى و امير كاروان مِهرورزى تو را به عنوان سربازى شايسته براى خيمه ايمان خواسته باشد و حضور تو را در سنگر حق، انتظار كشد، چگونه خواهى بود؟ آيا بايد بر تو تكاليفى را تحميل كنند كه چنين و چنان باش و اين كار و آن كار را انجام ده يا تو خود راه انتظار را شناخته‏اى و براى همان مقصدى كه برگزيده‏اى گام خواهى زد؟!

وظايف منتظران‏

 در روايات و بيانات پيشوايان دين وظايف فراوانى براى منتظران ظهور بيان گرديده است كه در اينجا مهمترين آنها را بيان مى‏كنيم.

شناخت امام‏

 پيمودن جاده انتظار بدون شناختن امامِ منتظَر ممكن نيست. استقامت و پايدارى در وادى انتظار وابسته به درك صحيح از پيشواى موعود است. بنابراين علاوه بر شناخت امام به اسم و نسب، لازم است نسبت به جايگاه امام و رتبه و مقام او نيز آگاهى كافى بدست آورد.

 ابونصر كه از خدمتگذاران امام حسن عسكرى‏عليه السلام است، پيش از غيبت امام مهدى‏عليه السلام به حضور آن حضرت مى‏رسد. امام مهدى‏عليه السلام از او مى‏پرسد: آيا مرا مى‏شناسى؟ پاسخ مى‏دهد: آرى، شما سرور من و فرزند سرور من هستيد! امام‏عليه السلام مى‏فرمايد: مقصود من چنين شناختى نبود!؟ ابونصر مى‏گويد: (مقصود شما چيست) خودتان بفرماييد.

 امام‏عليه السلام مى‏فرمايد:

 من آخرين جانشين پيامبر خدا هستم و خداوند به (بركت) من بلا را از خاندان و شيعيانم دور مى‏كند.(7)

 اگر معرفت امام براى منتظرِ حاصل شود، او از هم اكنون خود را در جبهه امام مى‏بيند و احساس مى‏كند كه در خيمه امام و كنار او قرار گرفته است. بنابراين لحظه‏اى در تلاش براى تقويت جبهه امام خويش كوتاهى نمى‏كند.

 امام باقرعليه السلام فرمود:

 ...مَنْ ماتَ وَ هُوَ عارِفٌ لِاِمامِهِ لَمْ يَضُرُّهُ، تَقَدَّمَ هذَا الْاَمْرِ اَوْ تَأَخَّرَ وَ مَنْ ماتَ وَ هُوَ عارِفٌ لِاِمامِهِ كانَ كَمَنْ هُوَ مَعَ الْقائمِ فِى فُسْطاطِهِ.(8)

 كسى كه بميرد در حالى كه امام خود را شناخته باشد، جلو افتادن يا تأخير امر (ظهور) به او زيان نمى‏رساند و كسى كه بميرد و حال آنكه امام خود را شناخته است مانند كسى است كه در خيمه امام و همراه او بوده است.

 گفتنى است كه اين معرفت و شناخت چنان مهمّ است كه در كلام معصومين‏عليهم السلام آمده است كه براى بدست آوردن آن، لازم است از خداوند طلب يارى شود.

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:

 ... در زمان غيبت طولانى امام مهدى‏عليه السلام باطل گرايان (در اعتقاد و دين خود) به شك و ترديد گرفتار مى‏شوند. زراره، از ياران خاص امام گفت: اگر آن زمان را شاهد بودم چه عملى انجام دهم؟

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:... اين دعا را بخوان:

 اَللَّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِفْ نَبِيَّكَ اللَّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ اَللَّهُمَّ عَرِفْنى حُجَّتَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دينى‏.(9)

 آنچه تا كنون مطرح شد معرفت نسبت به جايگاه امام در مجموعه نظام هستى است(10). او حجّت پروردگار و جانشين به حق پيامبر و پيشواى همه مردم است كه اطاعت از او بر همگان واجب است چرا كه اطاعت از او همان اطاعت از خداست.

 يكى ديگر از ابعاد معرفت امام، شناختن سيره و صفات امام است(11) و اين بُعد از شناخت، تأثير عملى گسترده‏اى در رفتار و خُلق و خوىِ منتظر مى‏گذارد و بديهى است كه هر اندازه معرفت انسان به زواياى گوناگون زندگى امام و حجت الهى بيشتر و عميق‏تر باشد، آثار آن در بخش‏هاى گوناگون زندگىِ او بيشتر خواهد بود.

الگوپذيرى‏

 وقتى معرفت به امام و جلوه‏هاى زيباى رفتارى آن بزرگوار به دست آمد، سخن از پيروى و الگوگرفتن از آن مظهر كمالات به ميان مى‏آيد.

 پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود:

 خوشاحال آنكه قائم خاندان مرا درك كند در حالى كه پيش از دوران قيام، به او و امامان قبل از او اقتدا كرده و از دشمنان ايشان، اعلام بيزارى كرده باشد. آنان دوستان و همراهانِ من و گرامى‏ترينِ امت من، در نزد من هستند.(12)

 به راستى آن كس كه در تقوا، عبادت، ساده زيستى، سخاوت، صبر و همه فضائل اخلاقى دنباله رو امام و مراد خويش است چه رتبه بلندى نزد آن رهبر الهى خواهد داشت و آنگاه كه به حضور مقدسش بار يابد چه سربلند و سرافراز خواهد بود؟!

 آيا جز اين است كه منتظرى كه در طلب زيباترين پديده عالم است خود را به خوبى‏ها مى‏آرايد و از زشتى‏ها و رذائل اخلاقى دورى مى‏كند و در مسير انتظار همواره مراقب افكار و اعمال خويش است؟! و گرنه افتادن به دام بديها رفته رفته فاصله او و معشوق خوبان را زيادتر خواهد كرد و اين حقيقتى است كه در بيان هشدار دهنده آن امام موعود آمده است:

 فَما يَحْبِسُنا عَنْهُم اِلاَّ ما يَتَّصِلُ بِنا مِمَّا نُكْرِهُهُ وَلا نُؤْثِرُهُ مِنْهُم(13)

 هيچ چيز ما را از شيعيان جدا نكرده است مگر آنچه از كارهاى ايشان كه به ما مى‏رسد. اعمالى كه خوشايند ما نيست و از شيعيان انتظار نداريم!

 نهايت آرزوى منتظران آن است كه در برپايى دولت مهدوى و حكومت عدل جهانى سهمى داشته باشند و افتخار ياورى و همراهى آخرين حجت حق را بدست آورند ولى مگر نيل به چنين سعادت بزرگى جز با خودسازى و آراستگى اخلاقى ميسّر است؟!

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:

 مَنْ سَرَّهُ اَنْ يَكُونَ مِنْ اَصْحابِ القائمِ فَلْيَنْتَظِرْ وَلْيَعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَمَحاسِنِ الْاَخْلاقِ وَهُوَ مُنْتَظِر؛(14)

 هر كس دوست دارد از ياران حضرت قائم‏عليه السلام باشد بايد منتظر باشد و در حال انتظار به پرهيزكارى و اخلاق نيكو رفتار نمايد.

 و روشن است كه در مسير تحقق چنين خواسته‏اى هيچ الگو و نمونه‏اى برتر از آن امام بزرگوار كه آينه تمام زيبايى‏هاست يافت نمى‏شود.

يادِ امام

 آنچه منتظران را در كسب معرفتِ امام و پيروى از آن بزرگوار يارى مى‏دهد و پايدارى در راه انتظار را به دنبال دارد؛ پيوستگى و ارتباط مداوم با آن طبيب جان‏ها است.

 به راستى وقتى آن امام مهربان امّت، هميشه و همه جا به حال شيعيان خود نظر دارد و لحظه‏اى آنها را از ياد نمى‏برد آيا رواست كه دلدادگان روى او به دنيا و تعلّقات آن سرگرم شوند و از آن عزيز، غافل و بى‏خبر بمانند؟ يا راه و رسم دوستى و محبّت آن است كه در همه حال او را بر خود و ديگران مقدم بدارند. وقتى بر سجاده دعا مى‏نشينند از او آغاز نمايند و براى سلامتى و فرج آن حضرت دعا كنند كه آن بزرگوار خود فرمود:

 براى تعجيل فرج بسيار دعا كنيد كه فرج شما در همان است.(15) و همواره بايد زمزمه كنند:

 اَللَّهُمَّ كُنْ لِوَليِّكَ الْحُجَّةِبْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى ابائهِ فِى‏ هذِهِ السَّاعَةِ وَ فى‏ كُلِّ ساعَةٍ وَليّاً وَ حافِظاً وَ قائداً و ناصراً و دليلاً وَ عَيْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً.(16)

 خدايا براى ولىّ خود، حجةبن الحسن كه درود تو بر او و خاندانش باد در اين ساعت و در همه ساعات سرپرست و نگهبان و رهبر و ياور و راهنما و ديده بان باش تا [ آن زمان كه ] او را در زمين خود با ميل و رغبت جاى دهى و براى مدتى طولانى او را در زمين بهره‏مند سازى.

 منتظر حقيقى، در هنگام صدقه دادن، ابتدا سلامتى وجود شريف امام خود را در نظر مى‏گيرد و به هر بهانه دستِ توسّل به دامن پر مهر او مى‏زند و به اشتياق ظهور مبارك او و ديدن جمال بى مثالش ناله سر مى‏دهد.

 عَزيزٌ عَلَىَّ أَنْ اَرَى الخَلْقَ وَلاتُرى‏.(17)

 سخت است بر من كه همه را ببينم و تو ديده نشوى!!

 رهرو راه انتظار در مجالسى كه به نام آن محبوب دل‏ها تشكيل مى‏شود حضور مى‏يابد تا ريشه‏هاى محبت او را در دل خود محكم‏تر كند و به مكان‏هايى مانند مسجد سهله و مسجد جمكران و سرداب مقدّس كه منسوب به امام عصرعليه السلام است رفت و آمد مى‏كند.

 و از زيباترين جلوه‏هاى ياد امام مهدى‏عليه السلام در زندگى منتظران ظهورش آن است كه هر روز با او تجديد عهد كرده و پيمان وفادارى ببندند و استوارى خود را بر آن عهد اعلام كنند.

 در فرازى از دعاى عهد چنين مى‏خوانيم:

 اَللَّهُمَّ اِنّى‏ اُجَدِّدُ لَهُ فى‏ صَبيحَةِ يَومى‏ هذا وَما عِشْتُ مِنْ اَيَّامى‏ عَهْداً وَعَقْداً وَبَيْعَةً لَهُ فى‏ عُنُقى‏ لااَحُولَ عَنها وَلااَزوُلَ اَبَداً اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى‏ مِنْ اَنْصارِهِ وَاَعْوانِهِ وَالذَّابّينَ عَنْهُ وَالْمُسارِعينَ اِلَيْهِ فى قَضاءِ حَوائِجِه والمُمْتَثِلينَ لِاَوامِرِه وَالمُحامينَ عَنْه وَالسّابِقينَ اِلى اِرادَتِهِ وَالمُسْتَشهِدينَ بَيْنَ يَدَيْهِ.(18)

 بار خدايا من در بامداد اين روز و تمام دوران زندگيم، عهد و پيمان و بيعتى را كه از آن حضرت بر گردن دارم با او تجديد مى‏كنم، كه هرگز از آن عهد و بيعت برنگردم و بر آن پايدار بمانم. بار خدايا مرا از ياران و كمك كاران آن حضرت و مدافعان از حريم مقدس او و شتاب كنندگان به سوى او براى انجام خواسته‏هايش و اطاعت كنندگان از دستوراتش و حمايت كنندگان از وجود شريفش و سبقت جويان به سوى خواسته‏اش و شهيدان در ركاب حضرتش قرار ده.

 اگر كسى پيوسته اين عهد را بخواند و از عمق جان به مضامين آن پاى بند باشد هرگز به سستى گرفتار نمى‏شود و در تحقق آرمان‏هاى امام خود و زمينه سازى براى ظهور آن بزرگوار لحظه‏اى از پاى نمى‏نشيند. و به راستى كه شايسته حضور در ميدان يارى آن ذخيره الهى خواهد بود.

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:

 هر كس چهل بامداد خدا را با اين عهد بخواند از ياوران قائم ما خواهد بود. و اگر پيش از ظهور آن حضرت بميرد، خداوند او را از قبرش بيرون آورد [ و قائم‏عليه السلام را يارى دهد ]... .

وحدت و همدلى‏

 از وظايف تك تك افراد قبيله انتظار كه بگذريم، جمعيت منتظران نيز بايد طرح و برنامه‏اى داشته باشند كه در راستاى اهداف امام و حجت الهى باشد. به بيان ديگر اجتماع منتظر لازم است كه تلاش و حركت خود را در مسير رضايت رهبر موعود قرار دهد.

 بنابراين جامعه منتظر بر آن است كه عهد و پيمان خود با امام را به انجام رساند تا زمينه مناسب براى ظهور دولت مهدوى فراهم شود.

 امام عصرعليه السلام در يكى از بيانات خود به چنين جمعيتى اينگونه بشارت داده است:

 اگر شيعيان ما - كه خداوند آنان را در راه اطاعتش يارى دهد - در وفاى پيمانى كه از ايشان گرفته شده، يكدل و مصمم باشند؛ البتّه نعمت ديدار، از آنان به تأخير نمى‏افتد و سعادت ملاقات ما براى آنها با معرفت كامل و راستين نسبت به ما، تعجيل مى‏گردد.(19)

 و آن عهد و پيمان همان است كه در كتاب خدا و سخنان نمايندگان خدا آمده است كه مهمترين آنها را بيان مى‏كنيم:

 1- تلاش در جهت پيروى از امامان و دوستى با دوستان ائمه و بيزارى جستن از دشمنان آنها.

 امام باقرعليه السلام از پيامبر خداصلى الله عليه وآله روايت كرده كه فرمود:

 خوشا حال آنكه قائم خاندان مرا درك كند در حالى كه پيش از قيام، از او پيروى كرده باشند. با دوستان او دوستى و با دشمنان او دشمنى نموده باشد. آنها رفيقان من و اهل دوستى و محبت من و گرامى‏ترين امت من نزد من در روز قيامت هستند!!(20)

 2- جمعيت منتظران در مقابل بدعت‏ها و انحراف‏ها در دين و رواج منكرات و زشتى‏ها در سطح جامعه بى تفاوت نيستند و نيز در برابر فراموش شدن سنّت‏هاى نيكو و ارزش‏هاى اخلاقى از خود واكنش نشان مى‏دهند.

 از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله روايت شده كه فرمود:

 البتّه در پايان اين امت (دوره‏ى آخر الزّمان) گروهى خواهند بود كه پاداش آنها همانند اجر امت اول اسلامى خواهد بود. آنها امر به معروف و نهى از منكر مى‏كنند و با اهل فتنه (و فساد) مى‏جنگند.(21)

 3- جامعه منتظر در برخورد با ديگران وظيفه دارد كه تعاون و همكارى را سر فصل برنامه‏هاى خود قرار دهد. و افراد اين جامعه به دور از تنگ نظرى و خود محورى، پيوسته حال فقراء و نيازمندان جامعه را پى‏گيرى مى‏كنند و از آنان بى خبر نمى‏مانند.

 گروهى از شيعيان از امام باقرعليه السلام درخواست نصيحت كردند؛ حضرت فرمود:

 از ميان شما آنكه نيرومند است، ضعيف را يارى كند و آنكه بى‏نياز است با نيازمندتان مهربانى ورزد و هر يك از شما نسبت به ديگرى خيرخواهى كند.(22)

 گفتنى است كه دائره اين همكارى و هميارى محدود به محيطى كه در آن زندگى مى‏كنند نيست بلكه خير و نيكى منتظران به محيطهاى دورتر و نيازمندان شهرهاى ديگر نيز مى‏رسد زيرا كه در پرتو روح انتظار هيچ جدايى و دوگانگى بين افراد احساس نمى‏شود.

 4- افرادى كه عضو جامعه منتظر هستند مى‏بايد جامعه را رنگ و بوى مهدوى بخشيد و نام و ياد امام را در همه عرصه‏ها بلند كنند و گفتار و كردار امام را به عنوان سرآمد همه سخنان و شيوه‏ها به نمايش عمومى بگذارند و در اين راه با همه وجود بكوشند كه بدون ترديد مورد عنايت و لطف ويژه امامان خواهند بود.

 عبدالحميد واسطى از ياران امام باقرعليه السلام به آن حضرت مى‏گويد:

 ما در انتظار امر فرج همه زندگى خود را وقف كرديم به گونه‏اى كه براى بعضى از ما مشكلاتى را به همراه داشته است!

 امام در پاسخ او مى‏فرمايد:

 اى عبدالحميد، آيا گمان مى‏كنى كه خداوند راه رهايى (از مشكلات) را براى آن بنده‏اى كه خود را وقف خداوند كرده باشد قرار نداده است؟! آرى به خدا قسم خداوند براى او راه چاره‏اى قرار خواهد داد. خداوند رحمت كند بنده‏اى را كه امر (ولايت) ما را زنده دارد!(23)

 سخن آخر اينكه جامعه منتظر بايد بكوشند كه در همه ابعاد زندگى اجتماعى، الگوى ساير اجتماعات باشند و همه زمينه‏هاى لازم براى ظهور منجى موعود را فراهم كنند.

آثار انتظار

 بعضى گمان كرده‏اند كه انتظار مصلح جهانى، افراد را در حالت سكون و بى تفاوتى قرار مى‏دهد و آنها كه منتظرند تا اصلاحگرى جهانى قيام كند و فساد و تباهى را بردارد، خود در مقابل بديها و پليدى‏ها واكنشى نخواهند داشت بلكه ساكت و بى تفاوت، دست روى دست خواهند گذاشت و تماشاگر جنايت‏ها خواهند بود!!

 ولى اين نگاه، يك نگاه سطحى و به دور از انديشه و دقت است. زيرا با توجه به آنچه در حقيقت انتظار امام موعود و ويژگى‏هاى آن و نيز ابعاد انتظار و ويژگى‏هاى منتظران مطرح شد، روشن است كه روحيه انتظار، آن هم با ويژگى‏هاى منحصر به فرد و جايگاه بى نظير امام مهدى‏عليه السلام نه تنها سكون و سردى را به دنبال ندارد بلكه بهترين عامل حركت و پويايى است.

 انتظار، در منتظر غوغايى مبارك و حركتى هدف دار پديد مى‏آورد و هر چه منتظر، به حقيقت انتظار، نزديك‏تر شود سرعت حركت او به سوى مقصد بيشتر خواهد شد. در پرتو انتظار، آدمى از خود محورى رهايى مى‏يابد و خود را جزئى از جامعه اسلامى مى‏بيند؛ بنابراين مى‏كوشد تا جامعه را در حد توان خود به صلاح و درستى نزديك كند و وقتى جامعه‏اى از عناصرى اين چنين با هويّت تشكيل يابد، اجتماعى در جهت ترويج فضيلت‏ها پديد مى‏آيد و حركت عمومى به سوى اقامه خوبى‏ها، شكل مى‏گيرد و در چنين محيطى كه محيط صلاح و سازندگى و فضاى اميدبخشى و نشاط و عرصه تلاش و هميارى و همكارى است، زمينه رشد باورهاى دينى و بينش عميق مهدوى در افراد جامعه پديد مى‏آيد و منتظران، كه به بركت انتظار، در فساد محيط حل نشده‏اند بلكه هويت دينى و مرزهاى اعتقادى خود را حفظ كرده‏اند، در برابر سختى‏ها و مشكلات دوران انتظار بردبارى مى‏كنند و به اميد تحقق وعده حتمى الهى بلاها را به جان مى‏خرند و لحظه‏اى گرفتار سستى و يا نااميدى نمى‏شوند.

 راستى كدام مكتب و مذهبى را مى‏شناسيد كه براى پيروان خود چنين مسير روشنى را ترسيم كرده باشد؟! مسيرى كه با انگيزه‏اى الهى پيموده مى‏شود و در نهايت پاداشى بس بزرگ را به ارمغان مى‏آورد.

پاداش منتظران‏

 خوشاحال آنانكه چشم به راه خوبى‏ها نشسته‏اند! چه بزرگ است پاداش آنان كه به انتظار موعود جهانى روزگار مى‏گذرانند و چه شكوهمند است رتبه و مقام آنان كه منتظر حقيقى قائم آل محمّدصلى الله عليه وآله هستند!

 بجاست كه در بخش پايانى از فصل انتظار، از فضيلت و رتبه بى‏نظير جرعه نوشان جام انتظار سخن بگوييم و نمونه‏هايى از كلمات پيشوايان دين را بياوريم.

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:

 خوشا به حال شيعيان قائم ما (اهل بيت)، آنها كه در دوران غيبت او، ظهورش را انتظار دارند و در ايام ظهورش سر به فرمان او مى‏آورند. آنها دوستان خدايند كه هيچ ترس و اندوهى براى ايشان نخواهد بود.(24)

 و چه افتخارى از اين برتر كه مدال دوستى پروردگار را بر سينه دارند. و چرا بايد گرفتار غم و اندوه شوند و حال آنكه زندگى و مرگ آنها ارزشى گران پيدا كرده است.

 امام سجادعليه السلام فرمود:

 كسى كه در زمان غيبت قائم ما بر ولايت ما استوار باشد خداوند پاداش هزار شهيد از شهداى جنگ بدر و احد را به او خواهد داد.(25)

 آرى آنان كه در دوران غيبت بر ولايت امام زمان خود باقى بمانند و عهد و پيمان خود با آن بزرگوار را استوار دارند مانند رزمندگانى هستند كه در ركاب پيامبر به نبرد با دشمنان خدا پرداخته و در آن صحنه به خون خود غلطيده‏اند!

 منتظرانى كه جان بر كف به انتظار يارى فرزند رسول خداصلى الله عليه وآله ايستاده‏اند از هم اكنون در خيمه جنگ و در كنار امير جبهه حق هستند.

 امام صادق‏عليه السلام فرمود:

 اگر كسى از شما (شيعيان) بميرد در حالى كه منتظر امر (فرجِ امام مهدى‏عليه السلام) باشد همانند كسى است كه در كنار قائم‏عليه السلام و در خيمه‏اش بوده است! سپس اندكى درنگ كرد و فرمود: نه بلكه مانند كسى است كه در كنار حضرت جنگيده و شمشير زده است! سپس فرمود: نه به خدا قسم؛ بلكه مثل كسى است كه در كنار رسول  خداصلى الله عليه وآله به شهادت رسيده باشد.(26)

 اين گروه همان جماعتى هستند كه قرن‏ها پيش، پيامبر بزرگ خدا آنها را برادران و رفقاء خود خوانده است و دوستى و مودّت قلبى خود را نسبت به ايشان اعلام كرده است.

 امام باقرعليه السلام فرمود:

 روزى پيامبر در حضور گروهى از اصحاب خود فرمود: خدايا برادران مرا به من نشان ده! و اين جمله را دو بار فرمود: اصحاب حضرت گفتند: اى رسول خدا آيا ما برادران تو نيستيم؟!

 فرمود: خير، شما اصحاب من هستيد و برادران من قومى هستند در آخرالزمان؛ كه به من ايمان مى‏آورند و حال آنكه هرگز مرا نديده‏اند! خداوند آنها را به اسم خود و پدرانشان به من معرفى كرده است... استوارى هر يك از ايشان در دين خود از كندن خارهاى گون در شب تاريك و به دست گرفتن آتش گداخته، سخت‏تر است. آنها مشعل‏هاى هدايت هستند كه خداوند آنها را از فتنه‏هاى تيره و تار نجات مى‏بخشد.(27)

 و پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله فرمود:

 خوشا حال كسى كه قائم اهل بيت مرا درك كند و حال آنكه پيش از قيامش به او اقتدا كرده باشد. با دوستان او دوستى و از دشمنان او بيزارى جسته باشد و امامان پيش از او را نيز دوست داشته باشد. آنها رفقاى من و صاحبان دوستى و مودت من و گرامى‏ترين امت من نزد من هستند.(28)

 و اينان كه به چنين مقام و رتبه‏اى نزد پيامبر دست يافته‏اند به شرف خطاب حضرت دوست مشرف مى‏شوند! آن هم ندايى كه مملوّ از محبّت و عشق است و حكايت از نهايت تقرّب و نزديكى آنها به محضر حضرت حق دارد.

 امام باقرعليه السلام فرمود:

 روزگارى بر مردم مى‏آيد كه امامشان غايب خواهد بود پس خوشا حال آنان كه در آن زمان بر امر (ولايت) ما استوار بمانند. به راستى كه كمترين پاداش آنها اين است كه حضرت پروردگار آنها را ندا مى‏دهد كه: اى بندگان من، به سرّ من (و امام غايب) ايمان آورديد و او را تصديق كرديد پس شما را بشارت باد به پاداش نيكوى من، شما به حقيقت بندگان من هستيد. اعمال شما را مى‏پذيرم و از خطاهاى شما مى‏گذرم و به (بركت) شما باران را بر بندگانم نازل مى‏كنم و بلا را از ايشان مى‏گردانم و اگر شما (در ميان مردم) نبوديد حتماً عذاب خود را [بر مردم گنهكار] مى‏فرستادم.(29)

 ولى به راستى چه چيز منتظران را آرام مى‏كند و انتظار آنها را پايان مى‏دهد؟ چه چيز روشنى چشم ايشان است و دل بى قرار آنها را قرار و آرام مى‏بخشد؟ آيا آنان كه عمرى به جادّه انتظار چشم دوخته‏اند و در همين مسير با همه سختى‏هايش راه پيموده‏اند تا به دشت سر سبز موعود منتظر پاى گذارند به پاداشى كمتر از هم‏نشينى با محبوب و معشوق خود راضى مى‏شوند؟! و چه فرجامى از اين زيباتر و چه لحظه‏اى از اين باشكوه‏تر!

 امام كاظم‏عليه السلام فرمود:

 خوشا حال شيعيان ما، آنان كه در زمان غيبت قائم ما به ريسمان دوستى ما، چنگ زنند و بر دوستى، و بيزارى از دشمنانمان استوار بمانند. آنها از ما هستند و ما از آنها. آنها به پيشوايى ما راضى شدند (و امامت ما را پذيرفتند) و ما نيز به شيعه بودن آنها راضى و خشنود شديم. خوشا حال ايشان!! به خدا قسم اينان در قيامت با ما و در رتبه و درجه ما خواهند بود.(30)       برگرفته از تبیان

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 7:0 |
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 6:45 |
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 6:39 |
امام صادق علیه السلام معجزاتی را که هنگام ولادت پیامبر اکرم آشکار شد، چنین بر می‌شمارد:

1- ابلیس از ورود به آسمان‎های هفتگانه محروم شد.

2- شیاطین دور شدند.

3- تمامی بت‎ها در بتکده با صورت بر زمین افتادند.

4- ایوان کسری شکست و چهارده کنگره‌ی آن سقوط کرد.

5- آب دریاچه ساوه خشک شد.

6- سرزمین خشک سماوه، آب پیدا کرد.

7- آتشکده فارس پس از هزار سال خاموش شد.

8- نوری از سرزمین حجاز بر آمد تا به مشرق رسید.

9- کاهنان عرب علوم خود را فراموش کردند.

10- سحر ساحران باطل شد.

استحیائیل - یکی از فرشتگان بزرگ خدا - در شب تولد حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر کوه ابوقبیس ایستاد و با صدایی بلند گفت: «ای مردم مکه! به خدا و فرستاده او و نوری که با او فرو فرستاده‌ایم ایمان بیاورید.»

 

منبع:

بحارالانوار، ج 15، ص257 .

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 6:34 |